مرتضى مطهرى

1039

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

حمايت كند . يك گروه ديگر آياتى داريم كه اينها هم آيات جالبى است و بايد به آن توجه كرد . آياتى كه حاكى از تعزّز و بىنيازى اسلام است آياتى در قرآن با يك منطق خاصى هست كه من در كتاب خدمات متقابل اسلام و ايران [ ذكر كرده‌ام . ] كسانى از مستشرقين گفته‌اند كه پيغمبر اسلام در ابتدا كه مبعوث شد خودش هم باورش نمىآمد كه دينش اينقدر جهانگير بشود ، ابتدا خودش را پيغمبرِ همان مردم مكه و جزيرة العرب مىدانست ، بعد كه [ قلمرو اسلام ] توسعه پيدا كرد او هم دعوت خودش را توسعه داد . آنجا ما در جواب اين افراد ابتدا آياتى از قرآن را ذكر كرده و گفته‌ايم اتفاقاً آياتى كه دلالت مىكند بر اينكه رسالت پيغمبر رسالت جهانى است همان آياتى است كه در مكه نازل شده كه يا خطابش « يا أَيُّهَا النَّاسُ » است يا مىفرمايد : إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ و يا خطاب به همان مردم اهل مكه مىگويد : وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِينٍ بعدها خبرش را خواهيد شنيد ، باورتان نمىآيد . اين يك قسم آيات است كه به بحث ما مربوط نيست . قسم دوم از آياتى كه ما آنجا براى آن مطلب ذكر كرده‌ايم و براى مطلب خود ما در اينجا بيشتر مفيد است آياتى است كه قرآن نسبت به قوم عرب اظهار تعزّز و بى اعتنايى مىكند و به زبان امروز مىگويد اين مطلب شدنى است . خيال نكنيد كه بستگى به شما دارد ، اگر از آن حمايت كنيد مىشود ، افسوس كه اگر حمايت نكنيد نمىشود . مىگويد شما حمايت كنيد اين كار خواهد شد ، حمايت نكنيد هم مردم ديگرى به جاى شما پيدا مىشوند و اين كار را خواهند كرد . شبيه آنچه كه اين حضرات اسمش را جبر تاريخ مىگذارند . اين هم البته يك نوع جبر تاريخ است منتها جبر تاريخى كه آنها مىگويند جبر ابزار اقتصادى است ، اين ، جبر حقيقت و حق است ؛ حق نيرويى است كه [ جامعه را ] به مقصدِ خودش مىرساند . از نظر آنها افراد اصالت ندارند ، بلكه حكم ابزار را دارند . سخنى اين آقايان در مورد شخصيتها مىگويند كه شخصيتها تاريخ را نمىسازند ، اين تاريخ است كه شخصيتها را مىسازد يعنى تاريخ گاهى به مرحله‌اى مىرسد كه ايجاب مىكند شخصيت ساخته بشود ، شخصيت را مىسازد . اين شخصيت نبود شخصيت ديگرى به جاى او خلق مىكند . حالا اينكه ما نظريهء آنها را در حد حرفشان قبول نداريم [ مطلب ديگرى است ، ] من براى تقرير مطلب دارم مىگويم كه آنجا كه تاريخ مىرسد به مرحله‌اى كه بايد نبوغ آفرينى كند ، مىآفريند ، نابغه خلق مىكند نه اينكه نابغه خلق شد و تاريخ را به جريان انداخت . تاريخ رسيد به مرحله‌اى كه نابغه آفريد . ما هم قبلًا براى حرف آنها مثال مىزديم ، مىگفتيم نظير اينكه در يك سرزمينى انسان مىبيند كه يك چشمهء آب جارى است . خيال مىكند كه همين نقطه يك استعدادى داشته كه